|
سکوت ِفریاد
|
تو سکوتش چیز ترسناک و نگران کننده ای هس...
معمولن تو این نوع سکوتش لرزش ریزی از چونه اش شروع میشه و میرسه به پیشونیش
اشک از چشماش سرازیر میشه......
جنون: اینجور وختا بلد نیستم دلداریش بدم...مسخرگی میکنم شاید بخندد...
بغضش رو با لقمه قورت میده...
هوا رو با آهی بلند پوف میکنه بیرون...
آخ خ خ خ از اون زمونی که ناراحت باشه٬
آخ که سرش درد میگیره و سمت چپ صورتش جم میشه یه ور٬
تنها تو این وخته که راحت حرف میزنه اما بدون شور و شوق...(واقعن بدون شور وشوق)
همه آدما بعد از چن سال همونی نیستن که قبلن بودن٬
اما این عجیب زن هنوز همانیس که باید باشد.....
دروود ایزد برتو باد...
از سختیها و مشکلات زندگیش تراژدی نساخت ونمیسازه برعکس تا میتونست و میتونه لذت برد...
هیچکس از احساس آدما سر نمیاره
اما این مادر،
این مادر تنها موجودیس که همه احساسش، وجودش،
همه چیزش گویای همه چیز هس نسبت به همه کس و همه چیز....
حتی نسبت به تلخ ترین چیزا خوش بینانه ترین عینکش رو میزنه
.
.
که البته به نظر من اگه یه مادر قرار بود چیزی غیر ازین باشه دیگه وجود بهشت زیر پاش معنی نداشت...
آخ یادش به خیر وختی از مدرسه میومدم با اون صورت قرمز شده از شرارت
وختی ازم میپرسید امروز چه خبر؟؟ با بی محلی و بی حوصلگی میگفتم هیچی!!!
اما اون با نگاهش بهم میگفت کلک نزن!!! منکه میدونم امروزم.....!!!!
میدونم که دلش میخواد بره پشت بوم و تموم هوای دنیارو یک جا سربکشه٬
اما٬
با یه لیوان آب سرد سر و تهش رو هم میاره....
هی ماما؟!! دلم برات گرفت....سوخت....
معتاده،
معتاد به اندیشه های پاک....
کلمه رو قشنگ ادا میکنه انگار قبل ازینکه به زبون بیاردش کلمه به کلمه برقشون میندازه.
دوستنداره کسی از چیزی که زیر پوستش پنهون کرده خبردار بشه
چیزی شبیه غده همان اندازه ناشناخته و دردناک....نگهش میداره تو گلویه چن پاره شدش....
زیاد...
خیلی بیشتر از زیاد آرزوهایش رو کیسه کشیده٬ هنوزم میکشه...
آخ صداش٬
لااقل برای من یکی که دیگه کنارش نیستم مدامن،
صداش آرامشگره نه زنگ کینه داره و نه نفرت...
وختی حرف میزنه یه عالم خط و چین به پیشونی و صورتش میریزه
چون با تموم وجودش و حس حرف میزنه....
زیر چادرش زود عرق میکنه اما زود کلافه نمیشه.
با طرف پوشیده صورتش به مرد و باز صورتش با زن سلام میکنه...
با چادر نمازش با چهره آروم به فرشته ها می ماند.
راستی!
حعیف،!
حعیف که مردش دستش رو میندازه دور شونه اش
نمیبینه که مادرم بی اختیار پلک هاش رو روی هم میزاره...
این زن٬
تنها لحظه ای که عشق وجودش رو دوپاره میکنه همین لحظه های ناب آدمیت است...
فریــــــــــــــــــــــاد جنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون:
هی، مجازی ها
اگه بدونید یه زن چقذه به این محبتای این چنین نیاز داره!!
نیاز به رفتارایی که همینجوری ازش عشق و محبت بباره بدون هیش توقعی اصن یه وضی!!
اگه بدونید که یه زن چقذه به این تعاریف نیاز داره...!!
حالیتـــــــــــــــــــــــونه که چی میگمـــــــــــــــــــــــ؟؟؟
هی، مردای مجازی و غیر مجازی
هیش میدونین همون گریه ای بودن و اشک دم مشک بودن زن رو که به رخش میکشید
خودش یه پروژه اس؟؟؟؟همین خودش هنره که ندارین شما مردانه.....
پروژه گریه جنون:
اول پیشونی بد بخت میشه و بعد ته چشم ها یک هوا نم بر میداره....
بعد آب دو شیار باریک روی پوست صورت باز میکنه...
که از کنار چشم میاد تا زیر چونه ها
بعد اونجا کمی معطل میشه و
درآخر هم با پشت دست اون رو پاک میکنیم
(دیدین خودش یه پروژه اس اصن اونجور پروژه هااااا)
رهــــــــــــــــــــــــــــــــــا میگـــــــــــــه:
مادر ینی اینکه ورودت همه چیز و همه کس رو تکون بده
تو بضی قوانین عذاب آفرینی هس
یه عذاب خیلی خیلی خیلی شیرین
مثه قانون مادر بودن....
مادر قادر متعاله،
چون یه فضای شاد و گرم میسازه از یه فضای کثیف و غبار آلود خونه.
مادر معدنه اعتماد به نفسه.....
هرکسی،
چه مرد چه زن،
وختی با مادرش حرف میزنه ذهنش آزادترین لحظه هارو میگذرونه،
وختی حتی کنارش میشینی حتی اگه حرفی نزنی گرفتار هیچ فکر و خیالی نمیشی،
احساس سبک بالیه پرنده های دریایی رو پیدا میکنه آدم اصن.
حرف آخر:خیلی چیزا میشه برای مادر گفت اما خو زبون جنون قاصره.....
من همین که بتونم تو همین چن خط کم از مادرم بگم که چیه هنر کردم.....
درضمن
به امید روزی که این حس قشنگ مادر شدن رو تجربه کنم.....
والسلام
رها
سلامـــــــــــ ؛ جنونتون بخیر.....
این روزها خودمــــــــــــــــــــــــ
گوشیه موبایلمـــــــــــــــــــــــــــــ
لپ تاپمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و دیگر سکوتـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...........
میدونم شما مجازیا گمان میکنید و میکردید که نیستمو نبودم...
دِکــــــــــــــــــــی! در صورتی که من بودم و هستم....(اصن میشه؟؟؟؟؟داریم همچی چیزی؟؟؟)
اما...
هر روز سکوتم رو پست میکردم اینجا...
توی همین این صفحه از صفحه های مجاز.
اهل فن خودشون حتمن ملطفت بودن و شدن تو این مدت...
همتونو میخوندم اما چراغ خاموش.....(مثه همین این کنترل نامحسوسا هس!ازون جوریا)
حالا شاید اگه خدا یاری کنه از سکوت در بیامو دوباره فریادامو شوروع کنم...
اونم بایه قالبه نـــــــــــو....
فکر نـــــــــــــــو....
یه زندگیه نـــــــــو....
و
و
.......
حالیتونه که چی میگم؟؟؟ (آخ که چقذه دلم واسه این جملم تنگ رفته بود)
پ.ج: بایه پست خوب دوباره میام.